![<strong>شاعر</strong>ان جهان, [۲۰.۰۴.۱۸ ۰۷:۱۰] [In reply to <strong>شاعر</strong>ان جهان] کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهیدست میاندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ و به آن سنگها میاندیشیدم که برهنه بر پای ایستادهاند در آب رود در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم که خاطرهام را زنده نگه میدارد، به آن چیزهای بیربط که هیچکسشان فرا نمیخواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابههنگام که زمان از ورای آنها به ما میگوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را و در سر میپروراند رؤیاها را. سرزمینی در کار نیست به جز خاک و بهجز تصویرهایش: خاک و نوری که در زمان میزید. قافیهیی که با هر واژه میآمیزد: آزادی که مرا به مرگ میخواند، آزادی که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته. آزادی من به من لبخند زد همچون گردابی که در آن جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید. ـ□ آزادی به بالها میماند به نسیمی که در میان برگها میوزد و بر گلی ساده آرام میگیرد. به خوابی میماند که در آن ما خود رویای خویشتنیم. به دندان فرو بردن در میوهی ممنوع میماند آزادی به گشودن دروازهی قدیمی متروک و دستهای زندانی. آن سنگ به تکه نانی میماند آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی آن برگها به پرندهگان. انگشتانت پرندهگان را ماند: همه چیزی به پرواز درمیآید! <strong>اُکتاویو</strong> پاز | ترجمهی احمد شاملو ■ کانال تلگرام و صفحۀ اینستاگرام <strong>شاعر</strong>ان جهان: ● @World_poets ● Instagram.com/World_poets»یحیا نجوا/با برگ های شب/ زآن شاخ نرگس/ سماع کلمه/ اینستاگرام@hoo.madad/ کلمات عارفان، عاشقان، صوفیان، و معشوقان/ درویشی/ تصوف/ فقر/ Sufism/ dervish/ رضا علیشاه کرمانی سلّمه الله/ نور علیشاه کرمانی طاب ثراه/ کتابخانۀ عرفان و تصوّف/ رضا شهید ضیاءی/ هادی تقی زاده](http://cdn.persiangig.com/preview/Us1cc1FiDW/medium/%D8%A7%D9%8F%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%88_%D9%BE%D8%A7%D8%B2.jpg)
کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند
من امّا به سرزمینی تهیدست میاندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگها میاندیشیدم
که برهنه بر پای ایستادهاند در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
□
به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم
که خاطرهام را زنده نگه میدارد،
به آن چیزهای بیربط که هیچکسشان
فرا نمیخواند:
به خاطر آوردن رؤیاها ــ آن حضورهای نابههنگام
که زمان از ورای آنها به ما میگوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را
و در سر میپروراند رؤیاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و
بهجز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان میزید.
قافیهئی که با هر واژه میآمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ میخواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است
و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
□
آزادی به بالها میماند
به نسیمی که در میان برگها میوزد
و بر گلی ساده آرام میگیرد.
به خوابی میماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوۀ ممنوع میماند آزادی
به گشودن دروازۀ قدیمی متروک و
دستهای زندانی.
آن سنگ به تکه نانی میماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگها به پرندهگان.
انگشتانت پرندهگان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمیآید!
اُکتاویو پاز | ترجمۀ احمد شاملو
ما را در سایت دو شعر کوتاه از آرزو نوری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 231